برزخی

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸

تولد 7 سالگی برزخی


هر چه خواندم

هر چه شنیدم

خبر از خوشی ِ فردا بود

اما ...

هیچ کس نگفت

غم امروز را چه کنم !؟!

......

مهمان: لیلی


بهنام'
 
دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧

تولد 6 سالگی برزخی

 

بگذار ٬خیال کنم .. تو بودی
رو به شمالی ترین خیابان شهر ٬
با سری که به عقب بر می گشت
با عمق ِ چشم هایی که از انتهای ِ یک حس ِ غریب ٬
لبخند می زد و چشمک
"دوستت دارم" را تو گذراندی از میان ترافیک و ازدحام
و پرواز دادی تا به دوردستی ِ من
من ٬
بوسه و بغض چشمانت را همچون درد ِ یک عشق ٬ سنجاق کرده ام به سینه
یک لحظه عاشقیت .. می ارزد به همه ی فردا..

 

........

مهمان: خوش خط 

بهنام'
 
جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦

دوستت دارم ها


نمی دانم در ازدحام کوچه ی تو گم شده ام

یا در میان پس کوچه های پریشانی خودم

از پس غم این پنجره های نمور


به صبح امیدی نیست

به گرمای آغوش تو

به لمس دست تو

نه، امیدی نیست


فردا که بیاید،باز از صبح

 باید ،مثل هر روز

به تو فکر نکنم

شاید این بار میان هیچ

به تو نرسم، پیدایت نکنم

.....

۲/۱۱/۸۶

برای ل-ف

بهنام'
 
یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦

بادبادک

دوست دارم بادبادک باشم

در دستانت اوج بگیرم و

در خنده های بی ریای تو

با آسمان یکی شوم

تو بگویی:

اون نقطه هه مال منه

و من، همه بادهای آسمان را

به جنگ شادی تو بخوانم

خسته که شدی

به خاک بیافتم و

در بغل تو، دوان دوان

 به خانه برگردیم

های، مواظب باش

تنها ترین پیوند من و تو

بزرگنرین فاصله ی تو و من

همین نخ است، مواظب باش

.........

برای یکی از بهترین دوست های دنیا، یکی از کامل ترین آدمهای دنیا، آ.شعاعی

 

 

 

 

 

بهنام'
 
چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

 

ناگفته ها

دو

۱-طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود...

۲-چه آسون رد شدی از من...

۳- تو از این شکستن خبر داری یا نه....

۴-آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات...

بهنام'
 
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦

تعليق

حتی بیشتر از بقیه شبا خسته ای .

اما شب خوابت نمی بره.

نمی دونی داری به چی فکر می کنی، شاید هم اصلن به هیچی فکر نمی کنی.

اصولن وقتی که تغییر بزرگی اتفاق میافته اینجوری می شی. یا وقتی که به آینده شبیه یه علامت سوال بزرگ نگاه می کنی. شایدم گذشته. حتی چند روز پیش.

....

خیلی وقتا می شه که به جایی که هستم، به جایی که وایسادم نگاه می کنم،و پیش خودم فکر می کنم حتی یه ساعت قبلش فکر می کردم که اینجا باشم و این شرایط رو داشته باشم؟

گاهی اصلن مهم نیست که این حادثه خوب باشه یا بد. فقط یه خط صاف نبودن زندگی برام مهمه.

و همیشه از این حالت لذت می برم. یه نوع تعلیق. یه نوع انتظار برای آینده.و درگیر شدن و بزرگ شدن و لذت بردن.

دو تا لحظه ناب وجود داره. یکی وقتی که می فهمی داری وارد می شی.یا وارد شدی . انگار وارد یه دنیای ناشناخته شدی و باید با تمام وجودت سعی کنی این دنیا رو بشناسی و.... و باید فکر کنی به آینده. به برنامه ای که باید برای چیزی که نمی دونی چیه داشته باشی.انگار باید منتظر یه توده سیال بی شکل باشی که هر لحظه به یه شکلی درمیاد و تو باید از تمام شکل ها استفاده کنی و حتی گاهی اون شکلی رو که می خوای بهش بدی. باید راجب تمام حالت های ممکن فکر کنی. این تیکه از کار ، مثل اوایل بازی شطرنج می مونه. فقط با پارامتر هایی به وسعت یه زندگی.

یکی هم وقتی که تموم می شه و داری به پشت سر نگاه می کنی و تموم لحظه ها رو جلو چشمت می بینی.مثل وقتی که به قله رسیدی و باد داره به صورتت می زنه و داری به پایین نگاه می کن و مسیر رو می بینی و باورت نمی شه که این همه راه رو اومدی.

دو این دو تا لحظه هم  همیشه فکر می کنم که چه قد احتمال می دادم که الان اینجا باشم.

بهنام'
 
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

فرار بزرگ

هنوز هم  بار هستی( کوندرا) برام بهترین نماد فشار های زندگیه و هنوز هم مختصر ترین و کامل ترین تعبییر از بار هستی رو این تعبیر کالوینو می دونم:

<<رمان او در واقع تایید تلخی است به وزن اجتناب ناپذیر زندگی. نویسنده فقط از نومیدی و فشاری که سهم کشور بیچاره اش است نمی گوید، بلکه از وضعیت انسانی می گوید که وضعیت ما نیز هست - به رغم وضعیت مساعدتر ما –برای کوندرا وزن زندگی در تمام اشکال فشار خود را نشان می دهد: همان قدر جمعی که فردی، و فشار ها هرچه فشرده تر تمام موجودات را در شبکه متراکم خود در بر میگیرند . رمان به ما نشان می دهد که چه زود هرچه را بدلیل سبکی اش انتخاب می کنیم و از آن لذت می بریم تبدیل به وزنی تحمل ناپذیر می شود.>>

همونطور که کاولینو اشاره کرده در اینجا تمام ا نواع فشارها مد نظر بوده. اما فکر می کنم تمام فشارها در انتها به صورت یک فشار فکری و روانی ظهور می کنند.

انگیزه ها و هدف های زیادی برای اعمال انسان در نظر گرفته شده ( جاودانگی،رضایت و ...) ، اما اینجا فقط روی  هدف ها و انگیزه های میانی تمرکز می کنم جدا از در نظر گرفتن هدف یا انگیزه نهایی(یا برعکس!).

یکی از بزرگترین اهداف میانی که به صورت خودآگاه یا نا خودآگاه دنبال می شه، فرار از این بار هستی و فشار هاست؛ چه در ابعاد کوچک و چه در ابعاد بزرگ.

آدمها همیشه دنبال کارها و فعالیتهایی هستند که با مشغول یا مخدوش کردن فکر خودشون، از زیر بار این فشار ها ( در اینجا فشارهای فکری و روانی نتیجه شده از بار هستی) فرار کنند.

مشغول کردن فکر؛ که با درگیر کردن فکر خود با موضوعات دیگر ویا خسته کردن فکر یا بدن(که گاهی خود باری به بارها اضافه می کند) سعی در فراموشی موضوع اولیه می کنه.مطالعه( علمی یا غیر علمی) کارهای فکری سنگین و ...

مخدوش کردن فکر؛در اینجا به معنی مقابل مشغول کردن است، به معنای فرار از فشارها و شونه خالی کردن از زیر بار فکر کردن. این مورد به نظرم خیلی گسترده تر و عام تره( البته معمولن آدما یه ترکیبی از این دو دسته هستن و شاخصه اصلی تفاوت آدما عدد عضویت اونها توی این دو تا دسته است.). اینجا می خوام بیشتر به توضیح دسته دوم بپردازم.

همون طور که مشخصه خیلی چیزا می تونن تو این دسته قرار بگیرن. از یک بازی موبایل که شما رو مدت کمی از خودتون و فکراتون جدا می کنه، سینما، استادیوم، فعالیت های دسته جمعی ، کار کردن به مقدار زیادو ...

این مثال ها چه آگاهانه باشن چه نا آگاهانه ، ولی در زمان انجامشون فرد در حالت هوش  قرار داره و معمولن با اختیار همراهه. ولی دسته دیگه ای هم هستن که با انجام دادن اونها آدم ها به لایه مدهوشی  یا بی اختیاری می رن و باعث می شه فکر نکنن یا بعدن این فکر ها یادشون نیاد یا فکرای بهتری بکنن!

از این دسته می شه نیایش ها ، یوگا ، استفاده از مشروبات ، استعمال مواد مخدر و مواد توهم زا و روان گردان و ....

در اینجا نه قصد ارزش گذاری روی هرکدوم از این دسته هارو دارم( و ارزش گذاری رو یه امر کاملا فردی می دونم) و نه قصد دارم وارد بحث عادت ها، آگاهی و نا خود آگاهی بشم. فقط می خواستم راه های مختلف فرار رو دسته بندی کنم.

در دسته دوم؛ یکی از بزرگترین عامل های فرار، هیجان به شمار میاد که دسته بزرگی از فعالیت ها و تفریحات رو در برمی گیره. بازی های کامپیوتری، شهر بازی ها ، پارک های آبی ،استادیوم های ورزشی ، شرکت در مسابقات و..... همه اینها با داشتن هیجان زیاد کمک می کنن که شما مدت کوتاهی رو از فکر کردن رها بشین.

و اما بزرگترین هیجان ، مهم ترین راه فرار، و کامل ترین رهایی فکر!

در زمان ارضاء جنسی اونقدر فشار عصبی روی مغز زیاده که یک لحظه ارتباط مغز با بدن و( گویا خودش!) قطع میشه . مغز یک لحظه خاموش میشه و دوباره روشن میشه و یک لحظه کاملا آزاد، جدا از تمام فشار ها، فکر ها ، اندوه ها و شادی ها رو برای آدم رقم می زنه. و این؛ در دسترس ترین، ساده ترین و بزرگترین فرار موجود برای انسان به حساب میاد( البته ایرانیها با این تعریف جزء انسان ها نیستند!!!)

به نظرم این که در تموم دوره ها، تموم مکان های این دنیا، مسئله غریزه جنسی همیشه موضوع مورد بحث بوده ، به همین قضیه فرار بزرگ بر می گرده.

تو قسمت بعدی بیشتر این مسئله رو باز می کنم.

 

 

بهنام'
 
شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اين روزها ويرانم!

سلام!
ناراحت شدی که چرا دو ماه است از خنده های روزانه ام
خبری نیست یا دست کم آن حرفهای داغ روزانه
که وقتی میافتد روی صفحات آبی رنگ وبلاگها،
سرد میشود...
اگر دست خودم بود، اصلا نمیخوابیدم، کتاب میخواندم و
شعر میگفتم یا نفرین میکردم بر آدمهای خاموش...
یا به قول ترانه سرای بی سرزمین تر از باد: بر چراغ سرخ....
بر چراغ سبز...
همین امروز میشود خیلی راحت مثل "کتایون ریاحی"
کاغذ سفیدی بگذاری روی میز حراست دانشکده و
بنویسی:
"من عاشق شده ام، یک عشق کاملا زمینی، عشق
آدمیزاد به آدمیزاد"
یا از قول چارلز دیکنز به آدمهای دور و برت امیدوار باشی
تا "درباره ما، درباره همه ما، از روی حقیقت قضاوت کنند."
من همه این روزها را نگرانم یا مثل آن مستند سازی که
بم را از دوربین خودش تفسیر میکرد "این روزها ویرانم"!
اما همه چیز آسانتر از آن است که فکر کنیم، مثل اولین
نفسهای عطش زده در روزهای داغ تابستان... مثل بیقراری
لمس تپش قلبت با کف دستهام...مثل گرمایی که اگر تا
ابد روی دستهات مینشست، شاید همه چیز را فراموش
میکردی.
شاید هم نه، اصلا همه چیز را فراموش میکنی...
این را دیشب نوشتم... تا صبح هم منتظر ماندم...
منتظرت بودم، منتظرت بودم، نیامدی...
جایی با کسی کاری داشتی که یادت رفت بیایی؟
پشت این پاکت سیگار هم، هیچ چیز نمیشد نوشت. شیر
قهوه ی سرد و ماسیده هم فایده نداشت. کاش یک لیوان
چای کمرنگ دم دست بود و یک پاکت دیگر سیگار هما؛
خودکار بیک مشکی را دست میگرفتم و هی مینوشتم.
مینوشتم تا از یادم برود که شمار این ستارگان – که حالا
دیگر حفظشان شده ام- و این خاطرات به هیچ دردی نمیخورند
چون فقط برای من ستاره اند!
فقط برای من خاطره...
تو را که از دم دست من برده اند، هیچ، حتی همراه هم
نمیشوند تا لااقل صدای خودم از یادم نرود.تازه باید یک چیز
دیگر هم بنویسم، یعنی تند تند بنویسم که از یادم نرود.
- چند روز دیگر اول مهر است و من هم که قسم خورده ام
تا قبل از مهر، این دفتر را به خاطر چشمهات که دوستشان
دارم، تمام کنم، گمان نکنم که بشود- آخر این روزها از این که
من هم مثل تو همه چیز از یادم برود، "مثل سگ میترسم" –
یادش به خیر! یک بار، فقط یک بار – چقدر به این جمله ی
من خندیدی. امشب از آن شب هاست که یادم را نشانده ام
کنار دستم که هی در نرود، تا همه چیز را مرور کنم.
این همه راه از پیش تو، تا اینجا، آوردمش که بماند، اما هی
گریز تو را میزند- ناخنهایم که بلند میشود، خطم بد میشود!-
حالا هم میخواستم یادم را پشت این اولین پاکت سیگار
ممنوعه بنویسم و هی چای داغ کم رنگ سربکشم که فهمیدم
خودم هم از یادم رفته ام، هان... میخواستم این را بگویم؛
من کارم دیگر با این کلمه ها راه نمی افتد، خنده را بلند،
بغض را با لرزش و دوستت دارم را میان لبهای تو دوست دارم،
با صدای تو. اما یادم میگوید که گفته ای :
"هرگز از من چیزی نخواهی شنید"
دیدی؟
دیدی ساکت ماندی و من سرگرم نوشتن شدم و یادم دوباره رفت!
دیشب پشت پاکت سیگار نوشتم:

دیشب لحظه ها به کندی گذشتند
و من تک تک شان را با اشتیاق گریستم
آرزو کردم
کاش نمیدانستی دوستت دارم
تا من آرامتر در دوست داشتن ات،
جان می دادم.
باشد،
تو هرگز باز نگرد
خانه ویران
دوست سرگردان
و ستاره بی آسمان
مانده است.
من اما، فراموش نمیکنم
چرا که برای از یاد بردن
باید در تیزاب فرو رفت
نه در خواب.

دیشب منتظرت بودم، منتظرت بودم...
جایی با کسی کاری داشتی که یادت رفت بیایی زندگی؟

پ.ن: تولد 5 سالگی برزخی رو به همه ی خواننده های اون و به خصوص بهنام عزیز تبریک میگم.

 

بهنام'
 
جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦

 

باز باید این قالی را

                        رج به رج بشکافم

و این بار هم باز

                          از نو ببافمش

شاید این بار

               حجم  این خطوط درهم

                                                به تو

                                                            شبیه تر شود

بهنام'
 
چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦

 

ابر

....

کاش آن ابری باشم

                          که تو آرزوی داشتنش را داری

یا حتی

          آن تکه ابری که،

                         که آرزوی لمس شرم سر انگشتان تو را دارد

بهنام'
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ



مردی که خیالش راحت بود
دلنغمه
نقطه ،سرخط
دیر آمدی ریرا
این آدم های عجیب
کیچ
ارزش یا ضد ارزش؟
اتفاقی